ببیـــــــن
من هم
مثل خــــــیلی از عاشـــــق ها
از تو یـــــادگاری دارم
ولــــی
یــــادگـــاری من
با بقیه فــــرق دارد
یــــــادگــــــاری مــــن
از تو
ســــینه ای پر از درد اســـــت ...

انگار نمی شود...
انگار ول نمی کند این بغض لعنتی
انگار نمی خواهد بترکد.
این روزها جسمم نمی رود
قلب در سینه سنگینی می کند
هرچه می خواهم ننویسم نمی شود
آخر تا به کی فرو بخوریم، فریادها و اشک ها را
انگار هر چه کمتر بنویسم بهتر است ...
نظرات شما عزیزان:
لنا 
ساعت19:18---28 ارديبهشت 1392
حسرت همین روزهای کذایی
در دلم تاب می خورند
آینده چیزی نیست
که بشود پنهان اش کرد !
باید از همین جا شعر را
قیچی بزنم
هفته ها و ماه ها و سالها را رد کنم
بدوزم به یک سطر مانده به آخر ..
من حالم برای تاب آوردن خوب نیست
پاسخ: دمت گرم عالی بود اینو با اجازه ات اضافه میکنم به مطالب