گاهی دلم نمی خواست تو را ببینم اما تو در کنارم بودی نفس هایت یخ روزهایم را باز می کرد.
گاهی دلم نمی خواست تورا بخوانم اما تو مثل یک ترانه زیبا بر لبم زندگی می کردی.
من در کنار تو بودم بی انکه شور و نوایی داشته باشم بی انکه بدانم تو از خورشید گرمتری بی انکه بدانم تو از همه شعرهایی که من برکرده ام شنیدنی تری من در کنار تو بودم اما دریغا نمی دانستم کجا هستم.
ناگهان مه همه جا فرا گرفت حرفهایم مرطوب شد و چشمهایت با ابرهای مهاجر رفتند.
شب امد و چراغها نیامدند ظلمت امد و چشمهایت نیامدند اکنون می خواهم دنیا پنجره ای شود و من از قاب ان به افق نگاه کنم و انقدر دعا بخوانم که تو با نخستین خورشید به خانه ام بیای.
چگونه فراموش کنم تو را که از خرابه های بی کسی به قصر سپید عشق هدایتم کردی.
عاشقی بی قرار و یاری با وفا برای خویش ساختی.
اهو بره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی.
وبرای اشکهای او شانه هایت را ارزانی داشتی.
و با صداقت عاشقانه ات دلش را به دست اوردی.
چگونه فراموش کنم تورا که سالها در خیالم سایه ات را می دیدم.
و طپش قلبت را حس می کردم.
وبه جستجوی یافتنت به درگاه پروردگارم دعا می کردم که خدایا پس کی اورا خواهم یافت.
چگونه فراموش کنم تورا که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم.
چگونه فراموش کنم تورا...
سفر کرده کجا رفتی؟چرا رفتی؟چرا بی من؟
نگفتی سخته دلتنگی؟نگفتی زود این رفتن؟
به دنبال چه پایانی خلاف جاده ایستادی؟
چرا تا عادتت کردم به فکر رفتن افتادی؟
چرا باید به تنها یی دوباره بی تو برگردم؟
کجای قصه بد بودم؟کجای قصه بد کردم؟